فرارترازدوست
ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٧  

این ها را برای یک دامپزشک می نویسم.دامپزشکی که فراتر از یک دوسته.کسی که هر روز با 2000 تا گاو ماده سر وکله میزنه وبرای همین وقت دیدن دوستش رانداره.تا به حال به زندگی یک دامپزشک فکر کردین ؟صبح زود از خواب بیدار می شه می زنه به دل جاده از این گاوداری به اون گاوداری. اگه نوبت معدوم سازی مرغ هایی که مبتلا به آنفولانزای مرغی هستن باشه که دیگه نگو،وقت سرخاروندن نداره .برای همین هم سرش راخلوت نگه می داره.شیرین ترین خاطره زندگیش روزی است که گوساله ای را باسزارین سالم به دنیا آورد.روزهایی که میره باشگاه سوارکاری را ازبقیه روزها بیشتر دوست داره ومی گه ،اسب واقعا حیوان دوست داشتنی ونجیبی است.البته این دامپزشک ما خودش خیلی آدم عجیبی است اما خبر نداره.قلب مهربونی داره ،تا ناراحت می شه لپ هاش گل می اندازه.هیچ وقت ابروهاش تو هم نمیره انگار اخم کردن توی صورتش جایی نداره.وقتی چند روز نمی بینمش دلم حسابی براش تنگ می شه.

 


کلمات کلیدی: