قهر
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ بهمن ،۱۳۸٥  

نگه به سوی من چه می کنی ؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میان باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

برو...برو...بسوی او ،مرا چه غم

تو آفتابی ... او زمین ...من آسمان

بر او بتاب زانکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ستارگان

بر او بتاب زانکه گریه می کند

در میان قلب من به حال او

کمان عشق باشد این گذشت ها

دل تو مال من ،تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو، زانکه در جهان

 تنی نبود مقصد نیاز من

اگر به سویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو شراب و دولت وصال او !

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماندو عشق بی زوال او!

شعر از زن بی پروای شعر پارسی" فروغ فرخزاد"


کلمات کلیدی: