يک بقل دوست
ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥  
شهر سیاه پوش است و دلم به اندازه ی همه ی روزهای اندوهگین زندگی ام گرفته  .همه ی زندگی روی قفسه ی سینه ام سنگینی می کند و انگار این جسم نحیف من دیگر توان و تحمل این سنگینی را ندارد.گویی به یک بقل دوست برای گریستن  نیاز دارم  گریستنی صمیمی و بدون خودداری .خدایا آغوشت را بگشا و مرا پناهی ده.
کلمات کلیدی: