بی عنوان
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ دی ،۱۳۸٥  

وقتی به پشت سر نگاه می کنم در حیرت می مانم که چطور توانستم از این همه پیچ خطرناک عبور کنم .گذرگاه های نا شناخته با آدم های عجیب و غریب . همیشه خداوند در اتاق های تاریک زندگی ام به ناگاه نوری تاباند.

 فکر می کنم می توانیم از دیگری بخواهیم که با دوست داشتنش اسباب ناراحتی مان را فراهم نکند و یا این که اصلا نباشد و نمی خواهیم او را ببینیم، اما هرگز به من نگو که کی دوستت داشته باشم و چه زمانی فراموشت کنم .این من هستم که با دل ناماندگارم در این مورد تصمیم می گیرم.


کلمات کلیدی: