ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٥  

هر روز که می گذرد به خود می گویم به پایان راه نزدیک تر شدم و گاه نگران بی حاصلی زمانی هستم که به اخر خط خواهم رسید .آنان که توشه ای دارند همیشه هستند .رویاهایم چه زود گذر بودند  گمشان کردم دیگر رویا و آرزویی ندارم . بی آروزویی مرگ است .انگار دیگر منتظر نیستم و اگر خدا هم نبود چه می شد؟

تنها او هست وبس.هر روز هزاران بار شکر گزاری می کنم که هست و به زجه هایم گوش می دهد.شاید فکر کنید که سیاه نمایی است  اما دردی در وجودم موج می زند که ای کاش کلامی برای بیانش پیدا می کردم.
کلمات کلیدی: