ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٥  

چقدر دلم تنگ است امروز که برگشتم کسی نبود که تندو تند از اتفاقات سفر برایش حرف بزنم واون از اینکه همه چیز را با جزئیات برایش می گویم کلافه بشود و اعتراض کند.آره دلم گرفته ،دل تنگم ،دیگه مثل گذشته هاازخریدن یک جوراب خوشحال نمی شوم ،خیلی وقت است که هیچ چیزی خوشحالم نمی کند ،حتی برنامه سفر هم برایم روزنه ای به سوی دریچه امید نیست .دل تنگم دل تنگ خودم ،خیلی عوض شدم .مثل سنگ سخت وسرد و بی روح .نه منتظر آمدن کسی هستم و نه میلی به دیگران در من زنده می شود.


کلمات کلیدی: