ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آذر ،۱۳۸٦  

اسم عطرت چيه؟

بخش اول-  مات و مبهوت وسط حياط كلانتري ايستادم.صداي پا را كه از پشت سرم مي شنوم برمي گردم.به درجه روي شانه آقاي مامور خيره مي شوم.هيچ وقت ياد نگرفتم كه اين سر دوشي ها چه درجه اي را نشانن مي دهند.شايد گروهبان است، شايد هم افسر،به هر حال فرقي نمي كند.اخم هاي درهم گره خورده اش باز مي شود ،لبخند شيطنت آميزي ميزند و مي گويد:اسم عطري كه زدي چيه؟

احساس مي كنم يك پاره آجر خورد توي سرم.پاهايم به سمت در خروج كلانتري سرعت مي گيرد.تلفن ام زنگ مي خورد.گوشي را بر مي دارم .صداي انطرف مي گويد : خيلي وقت است ازتا ن خبري نيست .نگران تان شدم.

بغض ام تركيد. گفتم ،كلانتري هستم.هفت ماه است شوهرم خانه را ترك كرده . به توصيه وكيل آمدم كلانتري ،ترك انفاق بدهم .اما مشكلي پيش آمد.

چه مشكلي؟

مامور كلانتري ازم سوالاتي پرسيد.اينكه الان با كي زندگي مي كنم و خانواده ام كجا هستند.فكر كردم بايد واقعيت ها را بگويم . من هم گفتم كه آنها شهرستان هستند و اينجا تنها زندگي مي كنم.بعد از اينكه كلي سوال پيچم كرد ،گفت برويد توي حياط يك سوال خصوصي دارم و...

صداي ان طرف تلفن سكوت كشداري كرد و گفت:چرا رفت؟كجا رفت؟الان توي كدام كلانتري هستيد؟

خودم هم نمي دانستم كه چرا و كجا رفت؟توي اين هفت ماه هر روز هزاران بار ابن سوال را از خودم پرسيده بودم.

گفتم:باوركنيد خودم هم نمي دانم.كلانتري(...)هستم.

گفت:رييس كلانتري را مي شناسم ، چند لحظه گوشي را نگهدار يد الان بهش  زنگ مي زنم.

با يك تلفن ديگر شماره گرفت ،صدايش را مي شنيدم ،سلام وعليك گرمي كرد،بعدش گفت ،يكي از خبرنگارها كه مثل خواهرم است الان آنجاست مثل اينكه كمي سر به سرش گذاشتن.كارش را راه بياندازيد.

هنوز گيج بودم.هر چي خودم را قبل از بيرون آمدن از خانه مرور كردم ،اصلا عطر نزده بودم.يعني مدت هاست كه حتي خودم را توي آيينه نديدم.

....

دو هفته بعد

هر روز قبل از باز شدن در كلانتري پشت در هستم وتا ساعت دو بعد از ظهر از اين طرف به آن طرف مي دوم.

ساعت 8 صبح در باز مي شود،با خودم مي گويم،خدا كند امروز يك مامور بدهند تا احظاريه را به دانشگاهي كه م.ص آنجا تدريس مي كند ببرم،شايد بتوانم پيداش كنم و از اين حيراني و سرگرداني دربيا م.

يكراست مي روم پيش ماموري كه پرونده ام دستش است،مي گويد :بايد برويد دادسرا.

دادسراچرا؟مگر قرار نبود امروز يك مامور را همراهم كنيد تا احظاريه را به دانشگاه ببريم!

دوباره حرفش را تكرار مي كند.

اين بار داد مي زند و مي گويد :آنهايي كه بايد بروند دادسرا با اين سرباز راه بيافتند.

نمي دانم بايد چي كار كنم.سرباز با كلي ژست سرش را بالا مي گيرد و پرونده ها را مي زند زير بغل.مي روم سمتش.آهسته مي پرسم ،نمي داني چرا بايد دوباره بروم دادسرا؟

انگار نشنيد چي گفتم.راه مي افتد ما هم به دنبالش.بيرون كلانتري به طرفم مي آيد و مي گويد: توي اين دو هفته حتي يك بار به ما هم خسته نباشيد نگفتي حالا مي خواهي جواب بدهم.

بي تامل مي گويم ،خوب خسته نباشيد.

آقايي كه در دو قدمي من است ، انگشت شستش را به انگشت سبابه مي مالد ومي گويد ،خانم منظورش از خسته نباشيد اين است.

تازه مي فهمم كه پول مي خواهد.سرباز هنوز منتظر است .مي گويم ،باشد مي روم دادسرا.

 پشت در اتاق قاضي آنقدر شلوغ است كه نمي شود نفس كشيد.ساعت 11 صبح است.هنوز نوبت من نشده.سعي مي كنم از بين جمعيت خودم را به در اتاق برسانم. درباز ميشود .خلاصه مرا مي بيند.

اينجا چي كار مي كني ؟بيا تو ببينم.

بي تامل جست ميزنم توي اتاق.سه جوان را به جرم مشروب خواري گرفتند .هرسه با هم حرف مي زنند و هريك داستاني متفاوت با ديگري نقل مي كنند.

قاضي اشاره مي كند كه پرونده ام را پيداكنم.

همه پرونده ها به نظرم يكرنگ مي آيد.همان طور كه دارد به داستان هاي سه جوان گوش مي دهد ،پرونده را باز مي كند.چهره اش توهم مي رودو مي گويد:من كه براي جلب شوهرت را صادر كردم چرا توي پرونده براي خودت احظاريه فرستادن و نوشتن در محل نبودي؟

منظورش را نمي فهمم.

سرباز را صدا مي كند .با عصبانيت يك چيزي مي نويسد و مي گويد برگرد كلانتري.

رمقي در پاهاي نمانده.مامور پرونده ام وقتي من ومي بيند سعي مي كند به روي خودش نياورد كه چه اتفاقي افتاده است.

مي پرسم كه من خودم شاكي هستم ،همسرم خانه راترك كرده است و شما براي من احظاريه صادر كرديد؟.بعد هم نوشتيد كه در محل نبودم.من كه هر روز اينجا هستم!

آقاي مامور خودش را به نشنيدن مي زندوبا بغل دستي اش صحبت مي كند.اين بار داد مي زنم و مي گويم ،جواب ندهيد اما من همه ماجرا را مي نويسم .تا صحبت از روزنامه مي شود شنوايي آقاي مامور هم بيشتر مي شود.مي گويد :راستش را بخواهيد ما امروز ماموربه تعداد كافي  نداشتيم كه باشما همراه كنيم .اينطوري تا پرونده برود دادسرا و برگردد حداقل براي 48ساعت وقت كشي مي شد.

 


کلمات کلیدی: