امروز يکشنبه است ،با دلهره از خواب بيدار شدم فلحظهای تامل کردم و بعد با خود گفتم ،من از نو شروع می کنم .خودم را هر چه بيشتر اصلاح می کنم چون همه چند صباحی ميهمان هستند اما خودم هميشه با خودم ميمانم پس برای زيستن با خود بهتر خودم را اصلاح می کنم.
بايد امشب بروم چمدانی را که به اندازه پيراهن تنهايی من جا دارد بردارم.بايد امشب بروم.
دير آمدی ، صبح شده است.
حياط خانه مان پر از درخت گيلاس بود اما تو دوست داشتی از شاخه هايی که از خانه همسايه به حريم خانه امان سرک کشيده بود گيلاس بچينی.
دلم گواهی می داد که نمی مانی ،هر بار که با قاطعيت می گفتی هميشه دوستم خواهی ماند ،دلم گواهی می داد که نمی مانی.
برای *ک...م...ن*
دوست من خدا حافظی ام سلامی دوباره بود به روشن تر کردن تصوير روز های خوب با هم بودن ،با سلامی ديگر ان را تيره نکن.
برای * ک ...م .... ن *
دلم برای نوشتن تنگ است.دلم برای خالصانه دوست داشته شدن تنگ است و هر چه در زيرترين لايه های دل انکه لاف دوستی ميزد گشتم محبت بی چشم داشتی نديدم.