ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ دی ،۱۳۸٥  

کلمات کلیدی:
بی عنوان
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ دی ،۱۳۸٥  

وقتی به پشت سر نگاه می کنم در حیرت می مانم که چطور توانستم از این همه پیچ خطرناک عبور کنم .گذرگاه های نا شناخته با آدم های عجیب و غریب . همیشه خداوند در اتاق های تاریک زندگی ام به ناگاه نوری تاباند.

 فکر می کنم می توانیم از دیگری بخواهیم که با دوست داشتنش اسباب ناراحتی مان را فراهم نکند و یا این که اصلا نباشد و نمی خواهیم او را ببینیم، اما هرگز به من نگو که کی دوستت داشته باشم و چه زمانی فراموشت کنم .این من هستم که با دل ناماندگارم در این مورد تصمیم می گیرم.


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٥  

هر روز که می گذرد به خود می گویم به پایان راه نزدیک تر شدم و گاه نگران بی حاصلی زمانی هستم که به اخر خط خواهم رسید .آنان که توشه ای دارند همیشه هستند .رویاهایم چه زود گذر بودند  گمشان کردم دیگر رویا و آرزویی ندارم . بی آروزویی مرگ است .انگار دیگر منتظر نیستم و اگر خدا هم نبود چه می شد؟

تنها او هست وبس.هر روز هزاران بار شکر گزاری می کنم که هست و به زجه هایم گوش می دهد.شاید فکر کنید که سیاه نمایی است  اما دردی در وجودم موج می زند که ای کاش کلامی برای بیانش پیدا می کردم.
کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٥  

برای کافه برلین

مرسی که سری بهم زدی .بهم نظر هم بده البته من همیشه راحت تر از تو احساسم را بیان کردم.اما واقعا یاد برلین و روزهای بی خیالی من بخیر.


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٥  

 برای تو

گفته بودم که" بیا تا قدر همدیگر بدانیم      که تا ناگه زیکدیگر نمانیم "اما باور نکردی . رفتن را نمی خواستم اما راه دیگری برایم باقی نمانده بود .گاه باید رفت، تا ماند.
کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٥  

چقدر دلم تنگ است امروز که برگشتم کسی نبود که تندو تند از اتفاقات سفر برایش حرف بزنم واون از اینکه همه چیز را با جزئیات برایش می گویم کلافه بشود و اعتراض کند.آره دلم گرفته ،دل تنگم ،دیگه مثل گذشته هاازخریدن یک جوراب خوشحال نمی شوم ،خیلی وقت است که هیچ چیزی خوشحالم نمی کند ،حتی برنامه سفر هم برایم روزنه ای به سوی دریچه امید نیست .دل تنگم دل تنگ خودم ،خیلی عوض شدم .مثل سنگ سخت وسرد و بی روح .نه منتظر آمدن کسی هستم و نه میلی به دیگران در من زنده می شود.


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ دی ،۱۳۸٥  

مرا از عشق باز می داری ،بی انکه بدانی من اسیر او هستم نه عشق، فرمانبردار من.چون صاعقه ای، خانه ی دل را به آتش می کشد و لحظه به لحظه زبانه اش تمامی وجود آدمی را به تصرف در می آورد .خامش کردن این شعله از من بر نمی آید، تنها می توانم زبانه اش را در پنهانی ترین لایه های قلبم جای دهم .حال که مرحمی بر تاول های درونی ام نمی نهی، ملامتم مکن.بگذار من و عشق در کنج خلوتی دمساز یکدیگر باشیم .


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٥  

 

امروز هم گذشت .همه ی روزها به سرعت می گذرند و هیچ لحظه ای رسیدن من به خودش را به انتظار نمی ماند .احساس می کنم دیر است ،زمان تنگ و کارهای بر زمین مانده ام بسیارند. باور کن، دیگر مجالی برای بازی دل ندارم.


کلمات کلیدی:
 
ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٧ دی ،۱۳۸٥  

 

*باور اینکه یک سال دیگر گذشت سخت است به سختی چگونگی گذر این ایام ،شانزدهم دی ماه 1385 را پشت سر گذاشتم .امروز هوا خیلی سردبود ،سرمایی که به عمق تنهایی دل یخ بسته ام راه یافت و هیچ سلام و کلام مخلصانه ای به آن گرمی نبخشید . از این پیچ هم باید گذشت هر چند با دلی یخ بسته، شاید آن سوی این گذر گاه گرمی به انتظار نشسته باشد.

این روزها بیشتر به رهایی می اندیشم، به خفتن در خاکی که شایعه است همه از آنیم وبا خود می گویم" این فرصتی است برای دمی آسودن" .

نمی توان، باور کنی که باخود تکرار می کنم" واقعا دوستم داشت"!

.تمام لحظات سعی می کنم اثار حضورت در خویش را کتمان کنم اما تو پر رنگ تر و پر رنگ تر در من نمایان می شوی .نمی خواهم به پشت سر نگاه کنم، پیش رویم را نمی بینم وهر روز در مه غلیظ زندگی، کور مال کورمال پا، ور می چینم. اگر برملا نکنی اعتراف می کنم  که گاهی انگشتان یخ زده ام  را در جستجوی  پناه دستانت می یابم.


کلمات کلیدی: