چه بيگانه واردر کنار يگديگر می نشينيم غافل از دمی که چشم می گشاييم ودست افسوس بر هم می ساييم .
با تو در راه بودم وراه با مه ُهمراه از هر پيچ که گذشتيم با خود گفتم :ايا در گذر از پيچ بعدی هم با من می ماند؟
اين روزها حال وهوای ديگری دارم من هم مثل بهار شدهام گاه می بارم وگاه افتابی اماما هر چه بو می کشم بهار را احساس نمی کنم گويی تنهايی حس بويايی ام را از بين برده است.